حكيم ابوالقاسم فردوسى
223
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
بسى شارستان گشت بيمارستان * بسى بوستان نيز شد خارستان بسا باغ كان رزمگاه منست * بهر سو نشان سپاه منست ز بيدادى شهريار جهان * همه نيكوى باشد اندر نهان نزايد بهنگام در دشت گور * شود بچّهء باز را ديده كور نپرّد ز پستان نخچير شير * شود آب در چشمهء خويش قير شود در جهان چشمهء آب خشك * نگيرد بنافه درون بوى مشك ز كژّى گريزان شود راستى * پديد آيد از هر سوى كاستى كنون دانش و داد ياد آوريم * بجاى غم و رنج داد آوريم بر آسايد از ما زمانى جهان * نبايد كه مرگ آيد از ناگهان دو بهر از جهان زير پاى منست * به ايران و توران سراى منست نگه كن كه چندين ز كند آوران * بيارند هر سال باژ گران گر ايدونك باشيد همداستان * برستم فرستم يكى داستان در آشتى با سياوش نيز * بجويم فرستم بىاندازه چيز سران يك بيك پاسخ آراستند * همى خوبى و راستى خواستند كه تو شهريارى و ما چون رهى * بران دل نهاده كه فرمان دهى همه بازگشتند سر پر ز داد * نيامد كسى را غم و رنج ياد بگرسيوز آنگه چنين گفت شاه * كه ببسيج كار و بپيماى راه به زودى بساز و سخن را مهايست * ز لشكر گزين كن سوارى دويست بنزد سياوش بر خواسته * ز هر چيز گنجى بياراسته از اسپان تازى بزرّين ستام * ز شمشير هندى بزرّين نيام يكى تاج پر گوهر شاهوار * ز گستردنى صد شتروار بار غلام و كنيزك ببر هم دويست * بگويش كه با تو مرا جنگ نيست بپرسش فراوان و او را بگوى * كه ما سوى ايران نكرديم روى زمين تا لب رود جيحون مراست * بسغديم و اين پادشاهى جداست همانست كز تور و سلم دلير * زبر شد جهان آن كجا بود زير از ايرج كه بر بىگنه كشته شد * ز مغز بزرگان خرد گشته شد ز توران بايران جدايى نبود * كه با كين و جنگ آشنايى نبود ز يزدان بران گونه دارم اميد * كه آيد درود و خرام و نويد بر انگيخت از شهر ايران ترا * كه بر مهر ديد از دليران ترا ببخت تو آرام گيرد جهان * شود جنگ و ناخوبى اندر نهان چو گرسيوز آيد بنزديك تو * ببار آيد آن راى تاريك تو چنانچون بگاه فريدون گرد * كه گيتى ببخشش بگردان سپرد ببخشيم و آن راى باز آوريم * ز جنگ و ز كين پاى باز آوريم تو شاهى و با شاه ايران بگوى * مگر نرم گردد سر جنگجوى سخنها همى گوى با پيل تن * بچربى بسى داستانها بزن برين هم نشان نزد رستم پيام * پرستنده و اسپ و زرّين ستام بنزديك او همچنين خواسته * ببر تا شود كار پيراسته